مکاتب فلسفی و تعلیم وتربیت

آرمانگرایی(Idealism)
آرمانگرایی  راشایدبتوان قدیمی ترین فلسفه نظامنددرفرهنگ غرب دانست.قدمت این مکتب فلسفی دست کم به" افلاطون" دریونان باستان می رسد.البته فلسفه وفلاسفه ای ،قبل ازافلاطون وجوداشته اند اماافلاطون یکی ازبانفوذترین فلاسفه ای است که مادردوران باستان  بعنوان "فیلسوف تعلیم وتربیت"می شناسیم.

ازباستان تا دوران معاصر ،آرمانگرایی دارای نفوذبارزفلسفی بوده است هرچند این نفوذدرطول این دورانها بامشکلاتی نیزهمراه بوده است.برای مثال  دردنیای معاصر این مکتب فلسفی تقریباً قوت اولیه خودراازدست داده اماهنوزهم دست کم درمطالعات مذهبی ودینی معاصروجنبه های خاصی ازفلسفه ی اخلاقی  نفوذش پابرجاست.

 بطورکلی ،آرمانگرایان معتقدندکه تنهاواقعبت حقیقی ،"ایده ها"هستند. درحالی که برخی ایده ها بادوام ودیرپاهستند،آرمانگرایان "ماده یاجهان مادیراردمی کنندو آن رادارای مشخصه های اصلی  چون تغییر،بی ثباتی وعدم قطعیت دانسته اند.

بنابراین شاید ایده- گرایی  راواژه ای مناسب برای توصیف درست این فلسفه بتوان درنظرگرفت. البته این باور برای درک گستره این فلسفه ی پیچیده اندکی نارسااست.اگرچه هیچ کدام ازفیلسوفان ایده الیسم رانمی توان یافت که درهمه ی زمینه هادارای توافق یا نقطه نظرات مشترکی باشند امابرای درک کافی ازاین فلسفه، ضروری است آثارفیلسوفان برجسته ی آن رامطالعه کردبنابراینما این مهم را به اختصاردر پنج حوزه موردبررسی قرارخواهیم داد:


ایده الیسم افلاطونی
ایده الیسم مذهبی
ایده الیسم مدرن وویژگی های آن
ایده الیسم به مثابه فلسفه تعلیم وتربیت
  نقدایدآلیسم درتعلیم وتربیت

  ایده الیسم افلاطونی

 یکی ازمتفکران برجسته وپیشرو یونان باستان  بی شک سقراط (469-399 پیش از میلاد)است که درزمان خودتفکرات وعلایق  مادی معاصران خودرابه چالش کشید.

سقراط درمورد راه های کشف نشده ی زندگی ازشهروندان آتن به ویژه "سوفسطاییان" Sophists سوالاتی می پرسید. اوفرصت طلبی ونسبیت گرایی اخلاقی آنان رامردودمی دانست سقراط خودش رابه عنوان یک مزاحم یا"خرمگس"می دیدکه به دنبال کشف اصول کلی حقیقت ،عدالت وزیبایی بود. وی مردم رابه تفکربرمی انگیخت وترغیب proddedمی کرد وسرانجام بعدهابخاطرپایبندی به اعتقاداتش درآتن  محاکمه وبه اعدام محکوم شد.

هرچندایده های سقراط تنهاازطریق شفاهی ورویکرد دیالکتیکی پرسش وپاسخ انتقال داده می شدامااین افلاطون ،شاگرداو بودکه توانست جزییات تفکرات وروش سقراطی رابه صورت مکتوب درآورد .همین مساله است که گاه درمیان اغلب فیلسوفان این بحث مطرح است که آیاافلاطون اندیشه های خودرانیزبه آن گفتگوهاومکتوبات افزوده است ؟وآبا آنچه ماامروزه درمورداندیشه های سقراط سراغ د اریم واقعاً همان تفکرات ناب سقراطی است؟
 بااین حال یک دیدگاه کلی وجوداردمبنی براین که  افلاطون به عنوان شاگردی وفادار، که ستایش گر استادخوددرطول زندگیش باقی ماندبود،توانست  دیالوگ های سقراط رادر فرم وشکلی ادبی ونوشتاری قراردهدبطوری که آن اندیشه ها هنوز هم پایداری ارزش حودراحتی درعصرمعاصرحفظ کرده اند.
وی پس ازمرگ سقراط  به افتتاح آکادمی معروف خودبه سال 387 ق.م اقدام کرد که درآن جا شاگردان واساتیدبارویکری دیالکتیکی به مسائل می پرداختند.
 افلاطون دارای دواثرمعروف  به نام "جمهوری  Republic " و  " قوانین Laws "است که دراصل اساس فلسفه ی غرب راتشکیل می دهد.او درکتاب "جمهوری" درموردجدایی جهان ایده ها ازجهان ماده سخن گفت است وجهان ایده ها(یاصورت )رابه عنوان "خیر"دارای بالاترین نقطه و منبع تمام دانش واقعی می دانست.زیرا جهان مادی ازنظراو،دنیای داده های حسی متغیر

است ازاین رونمی توان به آن اعتمادکرد.بنابراین انسانهادرصورت امکان، نیازدارند،تاخودراازعلایق مادی خویش آزادکنندتادرآن صورت بتوانندبه سوی "خیر"گام بردارند.این امرمهم ازطریق فراتررفتن ازماده وازطریق استفاده از"دیالکتیک" dialectic (یاهمان بحث انتقادی) که درآن فردازمرداب mere تفکرات به سمت دانش حقیقی حرکت می کند قابل دست یافتن است.اما"دیالکتیک" چیست؟درمثالی ساده می توان "دیالکتیک "رااینگونه شرح دادکه :ما می دانیم که نقطه آغاز همه تفکرات مبتنی بر جستجو برای یافتن وفرضیه است.برای مثال وقتی می گوییم "جنگ بداست" یا "شر"است این باورمی تواندبااین عقیده پشتیبانی شودکه :جنگ باعث کشتارانسانها می شود،خانواده هاراازهم می پاشاند ،شهرراویران میکند ودارای اثرات نامطلوب اخلاقی است.البته این تازمانی است قابل دفاع است که همه مانندمادرموردجنگ بنگرند.امابه احتمال زیادوقتی این باورما،درمقابل نظرمخالف خودقرارگیرد مبنی براین که "جنگ خوب است"مارامجاب به بازنگری دردفاع ازنظربات خود وموضع خودمی نماید.

" جنگ خوب است" ممکن است براین استدلالات استوارباشدکه "جنگ"باعث ایجادیاتقویت روحیه ی شجاعت درافرادمی شود،کمک می کندتا نظام های شرورسیاسی محو شوند،باعث تولیدمزایای فنی وی شودکه ازطریق تحقیقات مربوط به جنگ حاصل می شود.

به عبارت ساده ،نگاه دیالکتیکی دراین موضوعات به خوبی نمایان است بنابراین اگرطرف مقابل ما،فیلسوفانی باشندکه به طورجدی به دنبال کشف حقیقت اند بسیارمشکل خواهدبودکه ثابت کنیم که "جنگ خوب است" .امااگربه هردو،زمان کافی برای بحث داده شودممکن است آنان به یک توافق یاهمان "سنتز"نزدیک ترشوند وطبعاً به همان نسبت به حقیقت.(یعنی ممکن است جنگ دارای جنبه های خوب وبد باشد).

البته طبق نظرات افلاطون رسیدن به مرحله ای که فردبتواندبااستدلال نتیجه رابه نفع خودبرگرداندکارساده ای نیست بلکه نیازبه آموزش های طولانی مدت برای آماده سازی  داردکه شروع آن هم با"ریاضیات"است. وی ازبی تجربگی عموم دراستفاده ازبکارگرفتن روش دیالکتیک اعتقادداشت وبیان می کردکه دانش آموزان تاسن 30 سالگی برای آموزش دیالکتیکی هنوز آماده نیستند.

افلاطون دیالکتیک رابه وسیله ای نقلیه تشیبه می کندکه ازآن برای حرکت ازیک علاقه ودلبستگی جهان مادی به سمت علاقه ودلبستگی جهان ایده ها مورداستفاده قرارمی گیرد.به باورافلاطون ،ظاهراً ،دیالکتیک خط تقسیم وعبور میان "ماده وایده "است.این فرآیند درجهان ماده بااستفاده ازفهم ،زبان ،حرکات ،وغیره شروع اماباکشف حقیقت درجهان ایده ها پایان می رسد.

یکی ازاصطلاحات معروف اندیشه ی افلاطون را در "تمثیل غار"می توان یافت.افلاطون دراین تمثیل زندانیان اسیرشده درغاری رابه تصویرکشیده  ومجسم کرده است  که درتاریکی به زنجیرکشیده شده اند وفقط سایه هایی بردیوارغارراازدور می بینندکه تصورمی کننداینها همان واقعیت اند. تصورکنیدیکی ازاین زندانیان که خودرا ارزنجیرهاآزاده کرده وبه سمت نورخورشید می رود درنهایت قادربه دیدن آن شده وآن رابه عنوان منبع واقعی نوروگرما یافته یاشد. اوازاین دانش وآگاهی حقیقی خوشنودمی شود ومیل به تفکربیشتررادرخود خواهدیافت. باین حال دوستان خوددر"غار"رابه خاطرمی آورد وزمانی که اوبرمی گرددتاآنچه راکه  درجهان حقیقی دیده است برایشان بازگوکندآنان نمی تواننددانش خودراکه محدودبه سایه ی غاربوده است راباآنچه که درخارج ازآن بوده مطابقت دهند.حتی اگراوبخواهدآنان راازقیدوبندوزنجیرهابرهاندتاآزادشوندوخودبه درک آنچه درخارج غاروجودداردراببینندممکن است اورابه قتل هم برسانند.

معنای "تمثیل غار"این است که:

ماخودمان را سایه غار  ،توهم  وخطاهای حسی ،محصورکرده وباآنهازندگی می کنیم .زنجیرها یی راهم که بردست وپای خودبسته ایم همان ،جهل وخطای های حسی ماهستند.

ازنظرافلاطون وقتی ماشروع به شل کردن زنجیرهاازخویش می کنیم ،نقطه ای است که ازآن به عنوان نقطه ی آغازتعلیم وتربیت یادکرده است.به عبارت ساده تراین همان نقطه حرکت ازجهان ماده به جهان ایده ویافتن خورشیدحقیقت است.

تذکردوستانه ی افلاطون به افراداین است که هرشخصی (که البته درابن جاشایدمنظورش فیلسوف باشد) که درقلمرو ورزمین دانش حقیقی  به آگاهی هاوپیشرفت هایی دست یافته است بایدبه غاربرگردد وبه روشنگری  دیگران بپردازد.این اعتقادقوی افلاطون نه تنهابیانگراین است که بایددرکارهای فکری بردلایل فلسفی تکیه زدبلکه حاکی ازاین است که فیلسوف وظیفه داردمعرفت ویادگیرهای خودرا حتی درصورت سختی ،فلاکت یامرگ ،بادیگران به اشتراک بگذارد.

به نظرافلاطون انسانهادانش وآگاهی (معرفت)راخلق نمی کنندبلکه آن راکشف می کننند.درباوری افسانه وار و جالب او گمان می کند که روح انسان یک بازبامعرفت ودانش حقیقی آشناشده است امااین روح باحلول دربدن وجسم مادی  این آگاهیش تحریف ویاآن  راازدست داده است.

بنابراین  مردم وظیفه ی صعب ودشواری برای بخاطرآوردن آنچه راکه می دانسته اندبرعهده دارند. این همان"دکترین تذکار"است که قبلاتوسط سقراط مطرح شده بود.زیراسقراط خودرابه عنوان یک "ماما"می دانست  وبیان می داشت که انسان آبستن دانش ومعرفت است که بایدآن معرفت رابه تولدرساند بنابراین وی ازطریق" مباحثه" سعی می داشت درتولدآن  معرفت وایده ها به مردم کمک کند.ایده هایی که گاه حتی فردممکن بودتابه حال ازوجودآن درخودآگاهی نداشته باشد.

براساس نظریات افلاطون ،مردم دروحله نخست بایدعلاقه مندونگران جستجوی "حقیقت "باشند.  زیرا "حقیقت" کامل  وابدی  است ونمیتوان آن رادرعالم ماده که ناقص وناتمام است وهمواره درحال تغییر ونقص ،یافت شود.

افلاطون ماننداستادش سقراط ادعاهایی را که زاییده ی تفکرات سوفسطاییان  بودماننداین که فعل اخلاقی وابسته موقعبت است رامردودمی دانست وبنای باورهای فلسفی خودرابر وجود دنیایی آرمانی ولایتغیر که شامل ایده های کامل(یاهمان مُثُل ) بوداستوارساخت.

افلاطون باورداشت شرافت انسانها وقتی به وقوع می پیوندد که افعال واعمال  آنان  باهمین ایده های کامل ،مفاهیم حقیقی،خیروزیبایی همنوایی وهمخوانی داشته باشد.

 افلاطون معتقدبودمابایدبرای تحقق دیگرحقایق کلی درزمینه هایی مانندسیاست،جامعه وتعلیم وتربیت نیزدرتلاش باشیم ازاین روجستجوبرای حقیت مطلق بایددرراس تلاش های فلسفی فیلسوفان واقعی قرارگیرد..

افلاطون درزمینه سیاست وممکلت داری نیز پیشنهادکردکه دولت بایدنقش فعالی رادرمسائل وبرنامه آموزشی ایفاکندتادانش اموزان ازداده های عینی به سمت تفکرانتزاعی حرکت کنند. نکته ی جالب توجه این است که افلاطون معتقدبود دختران وپسران بایدفرصت های برابری برای توسعه خودبه سمت کمال داشته باشند.بااین تفاوت که کسانی که توانایی کمتری ازخودبرای تفکرانتزاعی نشان می دهندبرای تحصیل درجنبه های عملی  وکمک به حرکت جامعه بکارگرفته شوند وکسانی که مهارت در"دیالکتیک" راازخودنشان می دهندبایدبه تحصیل خودادامه دهندتابه فیلسوفانی تبدیل  شده و زمینه ی به قدرت رسیدن برای هدایت عامه رابه سمت  بالاترین خیروخوبی ها به عهده گیرند.

افلاطون معتقدبودتافلاسفه به عنوان "حاکمانی حکیم "برجامعه حکومت نکنندهرگزامید رسیدن به آرمان های حقیقت وعدالت  محقق وبرقرارنخواهدشد..بطورکلی ایده ی افلاطون این بودکه "فیلسوف شاه"یاهمان "حاکم حکیم"نه تنهابایدیک متفکرباشدبلکه بایدبه عنوان یک نماینده نیزعمل کند.اوبایدبرامورمربوط به دولت نظارت داشته باشد وماننددوست فیلسوفی باشدکه خودراازغارخارج کرده ودرعین حال ،بازگشته تابه دیگران آموزش دهدوآنان راازظلمت وتاریکی هابرهاند ودریک کلام "عقل "اوبرجنبه های مختلف زندگی  وحکومتش سایه افکنده باشد.

نیازی به گفتن نیست که چنین حاکمی هیچ علاقه ای به ماده گرایی  حتی درحکومت خود نداردامااو به احساس وظیفه وتعهد نسیت به جامعه  وفادار وپایبنداست.زیرااوشایسته ترین افرادبرای حکومت است.البته ازنظرافلاطون چنین حاکمی می تواندزن و یا مردباشد .افلاطون به طوزجدی ازاین که زنان بایددارای نقش های برابری دردولت بامردان داشته باشند ازجمله پست های نظامی ،مصرانه دفاع می کرد.